X
تبلیغات
آش کشک

آش کشک

دلايل محكم تر از ماست


باريك بود و نسبتاْ بلند بدون لبخند با ابروهاي محو و چشمان سياه . بار اول نگاه و دومين بار ...

- شما اومديدن واحد رو به رو ؟ مباركه . ساختمون خوبيه. آروم و تميز . كسي به كسي كار نداره .همه گرفتار زندگي خودشون .منم هفته ي ديگه ميرم از اينجا . طلاق گرفتم (مكث)

__ چرا ؟؟

- به خاطر رهبر .

__ (مكث)

باريك بود و نسبتاْ بلند بدون لبخند با ابروهاي محو و چشمان سفيد .


+ نوشته شده در  92/02/04ساعت   توسط آش کشک  | 

عفت


عفت دختر قلدر همسایه ی دست راستی خونه ی ماست . چند روز پیش به جرم لرزیدن سینه هاش زیر مانتوی بلند و گشاد تابستونش گرفتنش تا بلکه ارشادش کنند . تازه ننه اش هم باهاش بوده . تا ننه عفت بیاد بفهمه چی شد و چی نشد عفت رو هل دادن تو ون .

ننه عفت که مچ بچه اش رو تو دست یارو اسیر دیده ، پریده تو شکم یارو که هوی چته ؟ یارو هم نه گذاشته و نه برداشته گفته هوی خودت چته ؟ میخوای بندازمت تو ون حالت جا بیاد ؟؟
خلاصه اولش با قشقرق و آخرش با گفتن غلط کردیم ، عفت و ننه اش اومدن خونه . شنیدم عفت و ننه اش کاملن ارشاد شدن . ننه عفت یه کش پهن پونزده سانتی خریده و سینه های عفت رو کش پیچ کرده تا به قول خودش حال خدا رو هم جا بیاره و بهش بفهمونه عفت ننه مرده سینه ی لرزون نمیخواد نقطه


+ نوشته شده در  91/04/29ساعت   توسط آش کشک  | 

داستان خلقت



از کتاب "آسمون و ریسمون" نوشته ایرج پزشکزاد
"
 
 
 
از بابا پرسيدم بچه چه جوری مياد توی شکم مامانش ؟ بابا کمی فکر کرد. بعد گفت بيا بريم توی حياط. به حياط رفتيم بابا يکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت- اين بته اول يک تخم کوچيک بوده. بعد اين تخم رو تو زمين کاشتيم. بعد بهش آب داديم و بعد از مدتی بزرگ شد و حالا شده اين بته بزرگ که می بينی. منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی...
 -با دست کاشتی يا با بيلچه ؟
بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت با يک جور بيلچه مخصوص
- پای من آب هم دادی ؟
-آره٬ آب هم دادم
با آب پاش دادی يا با شلنگ ؟
بابا نگاه تندی به من کرد. نفهميدم چرا عصبانی شده بود ولي من بايد ميدونستم.
- با شلنگ پسرم
- بابا ٬ خودتون آب دادين يا مش رضا باغبون؟

بابا يک دفعه برگشت و يک چک زد تو گوشم و گفت- برو گمشو پدر سوخته كره خر !!!


+ نوشته شده در  91/04/19ساعت   توسط آش کشک  | 

بیگانه


غالبا فکر میکردم که اگر مجبورم می کردند در تنه ی درخت خشکی زندگانی کنم ، و در آن مکان هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به آسمان بالای سرم نداشته باشم ، آن وقت هم کم کم عادت می کردم . آن جا هم به انتظار گذشتن پرندگان ، و یا به انتظار ملاقات ابر ها وقت خود را می گذراندم . هم چنان که در این جا ، منتظر دیدن کراوت های عجیب وکیلم هستم ، و همانطور که در آن دنیای دیگر روزشماری می کردم که شنبه فرابرسد ، تا اندام ماری را در آغوش بکشم. باری ، درست که فکر میکردم ، در تنه یک درخت خشک نبودم.بدبخت تر از من هم پیدا میشد . وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالبا تکرار میکرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت میکند .

 آلبرکامو ، ترجمه جلال آل احمد - علی اصغر خبره زاده ، نشر نگاه ، چاپ هفتم ، 1383




+ نوشته شده در  91/03/15ساعت   توسط آش کشک  | 

نماز به وقت


هنوز هم بعد از یک هفته ، یادآوری گرسنگی آن ظهر گرم شیراز اشک در چشمانش می نشاند .

انتظار برای برگشت مادر بزرگ از مسجد وکیل انگار که تمامی نداشت .

گلوله گلوله اشکی بود که ریخته میشد پای نمازی که انتظار به مقصد رسیدنش بعید می نمود .

حتی مزه ی دیزی ویژه و سبزی تازه و ترشی تند و دوغ ترش ِ سرای مهر هم تلخی انتظارش را به خوشمزگی فراموشی نداده که نداده .

خیری در یادش نیست حتی بعد از یک هفته .


+ نوشته شده در  91/03/13ساعت   توسط آش کشک  |