آش کشک

هیچ جوری نمی شد این کلاس سی و چهار نفره رو ساکت کنم. هر وقت از کلاس اینا میام بیرون انگار کوه کندم ، خسته میشم . اونروز هم از همون روزای شلوغ بود . هر چی میگفتم به گوششون یاسین بود . نشستم .میدونستم حرف زدنشون تمومی نداره چیزی هم به آخر ساعت کلاسشون نمونده بود . فکری به ذهنم رسید . با لبخند بلند شدم و گفتم بچه ها ساکت باشید میخوام یه مطلب مهمی بهتون بگم ، یه کم کلاس آروم شد . گفتم نه اینجوری نمیشه همه باید گوش کنند . ساکت شدند . به چهره هاشون نگاه میکردم و تو دلم میگفتم وای که چقدر دوست داشتنی هستید وقتی اینجور آروم و مشتاق نگاهم می کنید . __بچه ها هفته ی دیگه همه با خودشون چسب کاغذی بیارند .نماینده کلاس پرسید : واسه چی خانوم؟ __ از هفته ی دیگه موقعی که میخوام درس جدید بدم روی لبهاتون چسب می زنید اینجوری دیگه ناخواسته باز نمیشند .

 زنگ خورد و کلاس رفت رو هوا ...

+ نوشته شده در  92/08/28ساعت   توسط آش کشک  | 

نمیدونم چند چیز هست که وابستگی تنگا تنگ با عدد نه داره اما دو تاشون رو من خوب میشناسم . نه ماه تحصیلی و نه ماه بارداری  . تاهمین چند وقت پیش فقط فکر میکردم اگه یه وقت یه معلم ، مدرس یا هنرآموز بخواد یه بچه داشته باشه ، و از مرخصی بعد از زایمان هم استفاده کنه چند تا دو دو تا چاهار تا لازمه و چقدر هدف گیری دقیق . و اینکه بچه بهتره نیمه اولی باشه یا نیمه دومی .اما بازم همین چند وقت پیش فهمیدم که این معادلات و مجهول یابی هاش میتونه برای یه دانش آموز هم صدق کنه . اینکه اگه مهر ماه یک ماهه بار دار باشه برای امتحانات خرداد ماه دچار مشکل میشه یا نه . تازه اگه بد ویار نباشه و چند ماهه اول به خیر و خوشی بگذره .تو این مورد به غیر از  تعطیلات تابستون و نیمه اول دوم بودن بچه چیزهای خیلی زیاد دیگه ای هم هست که باید بهش فکر کرد  اما مهمتر از همه این ها ، مجهول بزرگی هست 
به نام پدر .


+ نوشته شده در  92/08/11ساعت   توسط آش کشک  | 


من و فقط من می دانم که چرا انسان و تنها انسان اینچنین می خندد؛ او آنچنان ژرف رنج می برده است که چاره ای جز اختراع خنده نداشته... شادترین آدم ها معمولا غمگین ترین آنهاست ...

+ نوشته شده در  92/07/15ساعت   توسط آش کشک  | 


صدای شکستنش هنوز توی گوشمه ، دیگه نشد حواسم جمع حرفای رییس باشه. البته حرف مهمی هم نمی زد . عضو جدید بودم و حواس خانوما و آقایون یه خط درمیون به من بود .منم که حواسم به دست شکسته . درد میکشید . دلم حسابی گرفته بود .آروم لمسش کردم ... وای جدا شده بود .درد داشت . نگرانش بودم .کاش زودتر این حرف و حدیث ها تموم بشه . ول کن هم نبودند .اولین جلسه ی ماه مهر سال 92 مصادف با شکستن دسته ی عینکم  نقطه

+ نوشته شده در  92/07/02ساعت   توسط آش کشک  | 


چکش ِ بابای مدرسه رو گل و روبان زدیم و مثل چاقوی مراسم کیک بران عروس دومادا تزیینش کردیم و گذاشتیم تو یه سینی گل کاری شده و دادیم دست بچه . اونم با چادر مقنعه اش و یه چفیه که به عنوان تزیین بسته بودن بهش رفت سمت رییس منطقه اونم بدون قر و غمزه . آقارییس چکش رو برد بالا و کوبید رو همون صفحه فلزی آویزونی که خودم نیم ساعت پیشش چند تا گل زرد داوودی چسبونده بودم بهش..گل ها با هر ضربه رییس ولو شدن روی زمین و جیغ بچه ها هم به هوا .... و سال نو شد .

سال تحصیلی نو مبارک .


+ نوشته شده در  92/07/01ساعت   توسط آش کشک  | 

مطالب قدیمی‌تر